|
يه سه روزي هست كه مردم و رفتم بهشت خدا اينجا اوضاع خيلي خوبه –اين حوريا خيلي لطف به من دارن – هميشه از بچگي دوست داشتم وقتي بزرگ شدم دكتر بشم يه دكتر مشدي كه شيش ماه شيش ماه وقت به مريضاش بده –خوب تو اون دنيا كه بخت با ما يار نبود و لي خدا رو شكر اينجا به آرزوم رسيدم البته اينجا چون بهشته كسي مريض نميشه . ولي خوب استقبال حوريا انقدر از من زياد بوده كه مجبور شدم ديگه شيش ماه شيش ماه وقت بهشون بدم . هنوز به بالهام زياد عادت نكردم . بعضي وقتها خوب نمي تونم فرود بيام تو باغ يك تريليون هكتاري خودم و مي افتم توي باغ آدمهاي ديگه اونم وقتيكه دارن ......بگذريم خوبيش اينه كه اينجا همه با هم دوستن . طرف با لبخند ميگه بفرما –منم با لبخند مي گم خدا قوت –اونا هم به سلامتي من پيكهاشونو مي رن بالا –بعضي وقتها موقع فرود مشكل دارم بعضي وقتها موقع پريدن –بعضي جاها كه زمين همواره و در ارتفاع نيستم شديدا احتياج دارم يكي از برادراي بهشتي با لگد بزنه در كو...(باسنم .خوشبختانه در بهشت هر حرف بدي هم كه بزني و فحش هم بدي خود به خود سانسور مي شه و عوض ميشه براي همينه كه من هميشه به لبخند آدمايي كه مي افتم تو باغشون شك دارم . )يه روزايي از آسمون رو سرم گل مي باره گلهايي كه نظيرشو نديدم تا حالا –متوجه مي شم يه سري آدم بخاطر كارهاي خوبم گفتن خدا بيامرزدت . بعضي وقتها هم يه گاو بالدار بزرگ مي اد و رو سرم پهن مي ريزه هر جوري هم كه مي خوام فرار كنم نمي شه . اينجور مواقع هم متوجه مي شم كه پسرم "بيجو"مردم آزاري كرده و مردم گفتن اي تف تو گور اون بابات . كه تفه بعد از تغيير شكل مناسب به اينصورت در مي اد . خوب البته اينم بگم چون اينجا بهشته پهنش هم فرق مي كنه . يعني الان كله بنده مثل اون عكسي كه تو اعلاميه فوتم كاملا براق بود نيست بلكه به يمن وجود اين پهنها كلي موهام رشد كرده البته فكر مي كنم اگه اين " بيجو" پسرم همينطوري ادامه بده طول موهام از طول بالهام بيشتر مي شه . ديروز كه رفته بودم تو آبشار آسماني آب تني كنم . يكي از اين پريهاي دريايي گير داده بود به موهاي من و همش مي خواست بفهمه من چه شامپويي به سرم مي زنم . هي مي رقصيد و يه ترانه مي خوند و آخرش مي گفت سرت رو با چي مي شوري با شامپو گلرنگ ؟؟؟؟ خوب من مطمئن بودم كه اگه گاو بالدار هم بياد نمي تونه الان در اين عمق آب بهم دسترسي داشته باشه و مي خواستم الكي بگم با شامپو ....ولي از بخت بد نمي دونم اين " بيجو" تو اون لحظه تو اون دنياي فاني چه گو...(شكري ) خورد كه يكدفعه يه نهنگ اومد رو سرم پي پي كرد . خدا كنه حالا بدنم مو در نياره . خوب ديگه وقت ندارم بيشتر از اينا براتون اينجا رو توصيف كنم . چون كم كم داره كنسرت هايده شروع مي شه و با يد برم . گفته چشم براهمه . شما هم اگه مي خواهيد بياد اينجا بايد كاراي خوب خوب بكنيد .همين و بس . كار خوب . نتيجه اخلاقي : هر چي تو دنياي شما ممنوعه و گناه كبيرست تو بهشت ازاده !!!!!! راستي بهشت چه جاييه . تا حالا فكر شو كردي ؟
-درحاليكه داشتم روزنامه مي خوندم شنيدم پسرم " بيجو " داره يه چيزايي براي دختر خالش"نازنين "تعريف مي كنه و اونم غش غش و بلند بلند داره مي خنده .با لبخندي بر لب به آندو نزديك شدم و گفتم چيه چي شده دل مي دين و قلوه مي گيرين . دختر باجناقم مي گه : عمو" بيجا" ببين اين "بيجو " چه جوكاي مشدي تعريف مي كنه .( پسرم بيجو براي ماهم بگو بابا) .-"نه نميشه "(--چرا ؟)-"براي اينكه يه كم بده "—(يعني چي اين چه جوكيه كه براي يه دختر جوون انقدر جذابه ولي براي من بده ؟)--"بابا اصرار نكن . اگه
دلت مي خواد يه جوك سياسي برات تعريف كنم كه فردا تو نوشته هاتم بتوني استفاده كني"—( "باشه بگو) -–"يه روز يه بسيجيه مي ره داروخانه ميگه ببخشين آقا شربت شهادت دارين . داروخانه اي مي گه نه ولي شياف ولايت داريم ."---در حاليكه صداي قهقهه دختر باجناقم تو گوشم پيچيده بود احساس كردم تمام صورتم سرخ شد . نه من بايد با پسرم صحبت كنم اون هنوز نمي دونه كه هر حرفي رو نبايد هر جايي بزنه كي اين بچه مي خواد منو الگوي رفتاري خودش قرار بده–(پسرم " بيجو " بابا صد بار نگفتم :كه هر حرفي رو نبايد هر جايي زد گفتم يا نگفتم؟)-- پس چرا اون روز كه عمو اكبرينا اومده بودن تو چهلم عمه معصومه خودت همش جوك تعريف مي كردي . همش هم مي گفتي يه روز
يه قزوينيه ....—(پسرم " بيجو" صد بار بهت نگفتم كه وقتي يه بزرگتر داره نصيحتت مي كنه به حرفهاش گوش بده و در برابرش جبهه نگير . گفتم يا نگفتم؟)—"پس چرا اونروزكه دايي ناصر داشت نصيحتم مي كرد و مي گفت درس خوندن فايده نداره بيا پيش خودم ببرت نمايشگاه صدام زدي تو آشپزخونه و گفتي به ك... شعراش گوش نده .تو كار خودت و بكن . "—(. پسرم بيجو صد بار بهت نگفتم كه اگه يه كلمه بد تو جملت بود اونو بصورت نقطه چين بكار ببر يا بجاش كلمه مناسب استفاده كن . مگه اوندفعه بهت نگفتم بجاي ك... شعر مي توني از چرت و پرت استفاده كني . گفتم يا نگفتم؟)—"پس چرا خودت اونروزي جلوي همه مهمونا گفتي من بالاخره يه روز همچين اين مدير ساختمانمون رو مي زنم كه : ان تو ك..نش آلاسكا شه ."---دختر باجناقم با لبخند مسخره اي زل زده به من . با ابرو به پسرم اشاره مي كنم كه يعني بيا دنبالم ولي اصلا توجهي نمي كنه . دوباره بهش اشاره مي كنم. در جوابم رو به نازنين مي كنه و مي گه :"داره منو تست مي كنه . صد بار بهم گفته كه وقتي تو جمع هستيم نبايد با ايما و اشاره حرف زد . درست مي گم بابا بيجا".---لبخندي برويش مي زنم كه از صد تا فحش خركي هم گاوكي تر است و مي گم : (آفرين پسرم-نازنين جان مارو ببخش يه لحظه تنهات مي زاريم ).دست پسرمو مي گيرم و مياييم تو يه اتاق ديگه –(پسرم بيجو صد بار بهت نگفتم كه تو جمع اونم جلوي فاميلاي مامانت حال باباتو نگير گفتم يا نگفتم ؟) –"پس چرا اونروز كه بابا بزرگ داشت از جوونياش تعريف مي كرد برگشتي تو جمع بهش گفتي : بابا تو هم ما رو كشتي بس كن ديگه حالا انگار فقط اين تو جوونيش سختي كشيده ."—(پسرم بيجو صد بار بهت نگفتم كه سعي كن منو الگوي خودت قرار ندي .سعي كن عمو هوشنگتو الگوي خودت كني .)—"خوب بابا منم همين كارو كردم به عمو هوشنگ گفتم چطور ميشه مخ دخترا رو زد . اونم گفت " براشون جوكاي با مزه بگو اولش بي صحنه بعد كم كم جوكا رو صحنه دارش كن . حالا هم دست از سر من بردار تا اين چارتا جوك صحنه داري كه براي نازنين آماده كردم يادم نرفته برم سراغش ."—(پسرم بيجو صد بار بهت نگفتم كه تموم دختراي فاميل مثل خواهر خود آدم مي مونن . نبايد نظر بد بهشون داشت .گفتم يا نگفتم ؟ )—" اولا كه آخرين بار كه به نازنين گفتم منو داداش خودت بدون به تموم مقدسات قسم خورد كه اگه يه بار ديگه همچين حرفي بزنم مي ره با مهدي پسرخالم مي ريزه رو هم و دوما پس چرا خودت مي گفتي وقتي من جوون بودم تمام دختراي فاميلو...."--حرفشو قطع مي كنم و با عجله مي گم .( پسرم انگار دختر خالت داره صدات مي كنه زودتر برو پيشش -در حاليكه پسرم بيجو داره مي ره پيش دختر خالش
زير لب هر چي فحش ناموسه دارم مي دم به نويسنده كتاب " بياييد از تجربه هايمان با فرزندانمان صحبت كنيم "بعد راجع به حرفاش فكر مي كنم خوب راس مي گه بچه اين چه حرفيه كه من تو جمع زدم" من بالاخره يه روز همچين اين مدير ساختمانمون رو مي زنم كه : ان تو ك..نش آلاسكا شه ."بهتر بود مي گفتم سرانجام من با مدير محترم ساختمان درگير خواهم شد و اين درگيري به اين منجر خواهد شد كه پي پي در باسن ايشان تبديل به يكي از انواع خوشمزه بستني دايتي شود نتيجه اخلاقي : نمي خواد ديگرون رو آدم كني اول خودتو آدم كن الاغ !!!!!!!!!!
قبل از خواندن اين پست بايد پست قبلي (فرشته اي به نام منكر ) را بخوانيد.حاج آقا خودش اومد به استقبال ما . خلاصه بعد تعارفات معمول كه شما كجا و اينجا كجا و خوش آمديدو....نشستيم كنار دست حاج اقا . منكر ته سرفه اي كرد و گفت :" خوب حاج آقا انشاا...كه آماده ايد ." حاج آقا كه خيلي مطمئن از خود بود گفت : "بسم ا... قاسم الجبارين و رزق المقسومين ومن ا... توفيق و لا يخاف من الكسي الا رب . اختيار داريد ما يك عمره كه آماده ايم و چشم براه شما ".منكر گفت :"حاج آقا عربي حرف زدن امتيازمحسوب نمي شه شما هر كاري بايد مي كردين كردين و الان فقط موقع حساب كتابه . اگر تمام كتابهاي آسماني رو هم از حفظ بخونيد الان فائده نداره . "بعد پرونده حاج اقا را دو قسمت كرد يك ورق به من داد و بقيش رو كنار دست خودش نگه داشت وگفت :"تو كارهاي خوبش رو بخون من كارهاي بدش رو- بعد حساب كتاب مي كنيم . من مي ذارم يه طرف ترازو شما هم بگذار يه طرف تا ببينيم كدام طرف سنگين تر است ." يكدفعه حاج آقا از جا بلند شد و از اتاق رفت بيرون.من و منكر با تعجب به هم نگاه كرديم . چيزي طول نكشيد كه ديدم حاج آقا با يك ترازوي ديجيتال ال جي وارد اتاق شد و بعد ترازو رو گذاشت جلوي من و گفت :" شما كارهاي خوب بنده رو با اين حساب كنيد دقتش تا يك هزارم
اعشاره .قيمت يك كيلو رو بهش بديد خودش ضربدر وزن كل مي كنه قيمت كل و مي ده !!!!!!!!!" بعد در حاليكه سعي مي كرد صدايش را مهربان كند گفت :"بعد از حساب كتاب هم مال خودت باشه " بيجا " جون ببر براي جهيزيه خواهرت ." قند تو دلم آب شد ازاينكه فهميدم حاج اقا منو به جا آورد و فهميده كه آلان يك فرشته شدم . ديگه فردا تو محل به هيچكس محل نمي ذارم و....صداي " منكر " منو از خيالاتم بيرون اورد . " حاج آقا ما نياز به هيچ چيز نداريم لطفا ديگه از جاتون بي اجازه بلند نشيد .خوب شروع مي كنيم . اول كارها رو تقسيم مي كنيم به خوب برجسته –خوب معمولي –عادي –بد –خيلي بد . خوب نكير اولين كارخوب برجسته حاج اقا روبخون." ته گلومو صاف كردم ولي هر چي تو برگه دنبال مطلب گشتم چيزي توش نبود ورق رو برگردوندم شايد من برعكس گرفته بودم ولي نه اونطرف برگه از اينطرفش تميز تر بود گفتم:" من چيزي پيدا نكردم ." حاج آقا با عصبانيت برگه را از من گرفت و گفت : "عجب فرشته اي . بده خودم بخونم . عزيز من اين چشم بصيرت مي خواد. فرشته به اين بيسوادي نوبره ."بعد در حاليكه ترازو رو از جلوي من برمي داشت و مي ذاشت جلوي خودش گفت " خودم ميگم كارهاي خوبمو . يه عمر كارهاي خوب ما زبانزد مردم بود حالا زبانزد خودم بشه مگه چي ميشه . خوب اول از همه بريم سراغ بهترين كار من . من تو جوونيم يك نفر را كه در استخر در حال غرق شدن بوداز مرگ حتمي نجات دادم .و مطابق آن آيه شريفه كه اگه يك نفر را نجات بدي يعني تمام مردم جهان را نجات دادي بنده تمام دنيا را نجات دادم و اگه من تمام دنيا را نجات نمي دادم دنيا نابود مي شد و اگر دنیا نابود می شد فلسفه وجود خدا هم زير سئوال ميرفت بنابراين من خدا راهم نجات دادم و حالا تنها خواسته ام ديدن قادر متعال و شريك شدن با خودشه." در اينجا حاج آقا طوري به ما نگاه كرد كه انگار مي خواست بگه شما هم فرشته هاي من هستيد و ادامه داد: " چرا داداش خدا خودش نيومد خدمت ما ."راستش من حسابي خودم و باخته بودم شنيده بودم در مورد اوليا خدا ولي خوب نديده بودم كه -اما منكر عين خيالش نبود و در جواب حاج آقا با خنده اي گفت :"خوب ببينيم در پرونده تان چي ثبت شده است اينجا نوشته كه شما با آن آقا شريك تجاري بودي و مي خواستي در استخر خفه اش كني و از پشت ضربه اي به سر او زدي و بعد در حاليكه او داشته بيهوش مي شده مي خواستي شنا كنان خودت رو از مهلكه دور كني كه یهو اون آقاهه دستش رو مي اندازه و شورتت رو مي گيره و چون بيهوش شده بوده سعي تو در اينكه دست اونو از شورتت كوتاه كني بي نتيجه مي مونه يا بايد از خير شورتت مي گذشتي و كون برهنه مي آمدي بالا كه اين باعث مي شدآبروت نزد بقيه شريكات بره و از فردا بهت بگن حاجي كون لختي واسه اين مجبور شدي كه آن آقارو با خودت به بيرون از آب بياري" . حاج قا اول سرخ شد بعد فرياد كشيد :"همه اين حرفها مزخرفه من قبول ندارم اين حرفها رو جناح رقيب براي من درست كرده كه توي انتخابات بعدي راي نيارم.نامردا سي دي من وشهين رو هم تو بازار پخش كردن برا همين . من قبول ندارم شما از جناح وسطيها پول گرفتين " منكر گفت :"خوب حاج آقا اگر قبول نداري فيلمش هم هست" . اينبار حاج آقا رنگش زرد شد . و در حاليكه صداش مي لرزيد گفت : "خدا ارحم الراحمين . لطفا اجازه بدين بقيه كاراي خوبمو بگم براتون "منكر لبخند مسخره اي زد و گفت : " بفرماييد ما سرا پا گوشيم." حاج آقا كمي مكث كرد و بعد در حاليكه انگار چيز مهمي يادش بياد گفت : "بابا بنده حاج آقا هستم حواستون كجاست ثواب مكه رفتنم كو ؟؟"منكر گفت : " حاج آقا مكه تون مورد قبول خدا نبوده . براي اينكه تو ماموريت اداري با پول دولت رفتيد عربستان اونجا با مقامات صحبت كرديد يه زيارتكي هم رفتيد متاسفانه مقبول نبوده " حاج آقا اصلا كم نياورد و در جواب گفت : " خوب سرپرستي از بچه يتيم كه كردم " منكر پرونده ها رو ورق زد و گفت : " ايناهاش حاج آقا اينجا نوشته وقتي اون خانم همسايه كه شوهرش فوت شده بودمياد و از شماكمك مي خواد براي خرجي خودش و بچه یتیمش شماهم بجاي كمك به اون بهش پیشناهاد صيغه شدن مي دين و اونقدر بيچاررو تحت فشار مي ذاريد كه از زور فقر و نداري قبول مي كنه .تازه خانم اولتون هم كه بعدا مي فهمه هر شب نفرينتون مي كرده ما تمام نفريناشو اينجا ثبت شده داريم " حاج آقا باور نمي كرد همسرش نفرينش كرده باشه با دست خودش پرونده رو از دست منكر گرفت و ورق زد . بعد زير لب گفت :" حرو متون باشه اون شبهايي كه به هردوتاتون سرويس مي دادم" . بعد رو به منكر كردو گفت :"من يه خواهش دارم" .منكر اخمهاشو تو هم كرد و گفت:" تا چي باشه ".حاج آقا در حاليكه دكمه هاي پيرهنش رو باز مي كرد گفت :" لطفا بيا اول ترتيب منو بده بعد هم ترتيب اين بيجا رو . مي خوام خودت لمس كني كه فشار كار وقتي به دو نفر سرويس مي دي تا كجاست بعد قضاوت کنی ." منكر حسابي عصباني شد . از جيبش موبايلشو در آورد و شروع كرد شماره گرفتن بالاخره خط و گرفت بعد با لحني كه مي خواست خوب رو حاج آقا تاثير بذاره گفت : "الو اونجا جهنمه لطفا وصل كنيد داخلي مامور شكنجه از پشت . سلام چطوري معامله خوبي . لطفا يه چند تا ميلگرد داغ با قطر 10 آماده كن حاج اقا كم كم داره حساباش رسيدگي مي شه تا يه نيم ساعت ديگه فكر كنم بياد اونجا خدمتتون " حاج آقا شروع كرد به بستن دكمه هاش و بعد با يك اطمينان قلبي محكم گفت " زكي آتيش جهنم به من حرومه .من از دوستداران امام حسين هستم و ايشان حتما من را شفاعت مي كنن " ايندفعه منكر حسابي جا خورد بعد بادقت تمام پرونده حاج آقا را كامل ورق زد .بعد رو كرد به حاج اقا و گفت : " مرد حسابي ما رو سر كار گذاشتي نه يه قطره اشك برای ایشون ريختي نه به فرمايشاتش عمل كردي چرا همچين ادعايي مي كني ؟ حاج اقا گفت : من براي اثبات اين ادعام براتون دليل محكمه پسند دارم همين الان بياييد بريم تو پاركينگ خونم نشونتون بدم " من با خودم فكر كردم حتما پاركينگ خونشو داده هيئتي -تكيه اي چيزي كردن . منكر گفت :" باشه حاج آقا بيا بريم ." را افتاديم . رسيديم به پاركينگ . من داشتم دنبال پارچه سياه مي گشتم ولي هيچ خبري نبود . كه يكدفعه چشمم افتاد به يه بنز دويست ميليوني . حاج آقا رفت و با انگشت شيشه پشت بنز رو به منكر نشون داد و گفت : " ببين عزيز من . من اگه به امام حسين ارادت نداشتم كه اين مطلب و رو شيشه پشت بنز دويست ميليوني نمي نوشتم.بفرمائيد بخونيد." منکر با ابرو به من اشاره كرد كه يعني تو بخون . رفتم جلوتر پشت شيشه با خط فوق العاده زيبا نوشته شده بود : " قربان نعلت ذوالجناح " تا اين عبارت رو خوندم يكدفعه يه صداي شيهه يه اسب از عالم بالا در گوش جانم پيچيد . منكر گفت :" خود ذوالجناح هم خندش گرفته از اين كار مسخرت ."خلاصه حاج آقا بازم از رو نرفت و شروع کرد از نمازاش در روز كه بيش از 17 ركعت مي خواند تعریف کردن .جالب بود هر روز پنج بار نماز ظهر و عصر مي خوانده . و منكر هم بهش در مورد پولهايي كه بابت خواندن اين نمازها از شركتها مي گرفته گفت و پولي كه حاج آقا برا نماز خوندنش مي گرفت رو مقايسه كرد با يك حقوق كارگر . معلوم شد حاج آقا در هر ماه سي برابر حقوق يك كارگر فقط برا نماز خوندنش تو اداره ها پول مي گرفته .حاج اقا ديگه حسابي عصباني شده بود و در حاليكه سعي مي كرد خودش رو آروم نشون بده به منكر گفت : " من حاج آقا معتمد محله هستم . و اجازه نمي دم كه دو تا بي سرو پا منو محاكمه كنن . من بايد در دادگاه ويژه معتمدين محاكمه بشم . ديگه هم حرف نمي زنم .تا وكيلم بياد ."منكر رو به من كرد و گفت : " حواست باشه گول لقبهایی مثل سایه خدا -معتمد محله -چشم خدا و از این قبیل رو نخوری در دادگاه خدا همه با هم برابرندما براي اينجور علمای بی عمل يه تبصره خاص داريم و اون اينه كه بايد بي حساب و كتاب برن تو جهنم . ولي چون تو كار ورز بودي خواستم تمام مراحل رو با هم بريم تا ياد بگيري ." بعد موبايلشو در آورد و دوباره آقاي معامله رو گرفت و در حاليكه به چشماي ترسان حاج آقا زل زده بود گفت " معامله جان . مهمونمون شخصيت فوق العاده اي هستن . من فراموش كردم از اول بگم ايشان يكي از معتمدين آقاي .... لطفا قطر اون ميله هاي آتشين رو ده برابر كنيد . حسابی هم رو هیزما نفت بریز "....... نمي دونم چرا بيرون انقدر سرو صداست . مادرم مي گه بيجا بلند شو . ساعت ده صبحه . چشمامو باز كردم . آه خداي من همش خواب بود راديو رو روشن كردم . داره قرآن پخش مي كنه . مجري با صداي حزيني می گه :" مردم شریف ایران حاج آقا ....همان مردی که جای مهر نماز بر روی پیشانیش حک شده بود . همان مردی که سرپرستی بیش از چهل خانواده بی سرپرست را بعهده داشت و همان عاشق اهل بیت امروز جان به جان آفرین تسلیم کرد مااین واقعه را به امام زمان و شما مردم شریف تسلیت می گوییم دولت بهمین مناسبت امروز را عزاي عمومي اعلام کرده است . حاج آقا کتابهای زیادی تالیف کرده بود که از مهمترین آنها می توان کتاب " چگونه با خدا داداش بشیم "وکتاب " چگونه یه دستی تو استخراز آبروریزی جلوگیری کنیم " نام برد همچنین قرار است از زندگی حاج آقا فیلمی تهیه شود لذا از کلیه هنرپیشگان ورزشکار که به ورزش شنا مهارت دارند دعوت می گردد. همچنین فوت ناگهانی حاج اقا كه يكي از تجار ميلگرد نيزبوده باعث وارد شدن شوک اقتصادی به مملکت گشته است و با مرگ ایشان میلگرد با قطر بالابشدت در بازار کم شده و قیمتهای جهانی نفت بالا رفته است . کارشناسان اقتصادی این امر را ناشی از تبلیغات دشمنان خوانده و اطمینان داده اند که تا چهلم حاج اقا دوباره اوضاع اقتصادی به حالت اول برخواهد گشت همچنين شاعر بلند مرتبه در رثاي حاج آقا شعري سوده اند با اين مضمون :" اي عزيزي كه دليل بريز و بپاش مايي -------از منكر چه باكت كه تو داداش خدايي............لباسامو مي پوشم و مي خوام بيام بيرون كه بابام مي گه " بيجا " پسرم كجا مي ري ؟ داری می ری ثبت نام کنی تو فیلم نقش حاج آقا روبازی کنی؟" در جوابش مي گم " نه بابا . دارم مي رم پيرزنهايي كه وسط خيابونن رو از خيابون رد كنم " در حاليكه تو چشماي بابام برق افتخار و مي تونستم به وضوح ببينم شنيدم كه زیر لب می گه " خدا پشت و پناهت پسرم . من هم كه جوون بودم خيلي از اينكارامي كردم ."نتیجه اخلاقی :تا مي تونيد به پير مردا و پير زنا كمك كنيد . يادمون باشه كه خود ما هم عاقبت يه روز پير مي شيم و دوس داريم يكي ما رو از خيابون همچين خيلي مشدي رد كنه . (بخش اول : فرشته اي به نام منكر) يه چند وقت بود بدجوري زده بودم تو كار مردمداري و كمك به مردم براي رضاي خدا نمي دونم چي شد اين شعر سهراب سپهري !!!!!بدجوري روم اثر كرد." عبادت بجز خدمت خلق نيست به تسبيح و سجاده و دلق نيست "آخرين بار كه به يه نفر كمك كردم بدجوري دلم شكست طرف يه پیر زن بود كه وقتي با هزار بدبختي از خيابون ردش كردم با سيلي زد تو گوشم و گفت بابا مگه زوره من نمي خوام از خيابون رد شم . در حاليكه اشك تو چشام حلقه زده بود گفتم خوب مادر جون پس واسه چي وسط خيابون واستاده بودي فكر كنم دلش به حالم سوخت لحنش عوض شدو گفت : ببين عزيزم اولا كه مادر جون نه و خواهر جون دومامن منتظر بودم كه يه ماشيني چيزي بياد سوارش بشم و برم اتول بازي ...!!!!!!! حالا اگه واقعا قصدت رضاي خداست خوب مي توني جور ديگه كمك كني و سرتونو درد نیارم من بد جور ي به پيرزنه كمك كردم ولي خوب خودم هم خيلي اذيت شدم خوب همه كارهايي كه بايد براي رضاي خدا انجام بدي كه راحت نيستن .خلاصه انقدر به اين و اون بخصوص افرادي مثل اون پيرزنه كمك كردم كه بالاخره از پا افتادم ولي يه شب خدا مزدم و داد. يه شب تو خواب بودم كه ديدم در مي زنن درو باز كردم .يه آدم عجيب غريب جلوي در بود . آدم كه نه . نمي دونم چي بود . انگار فكر منو مي خوند چون گفت اسم بنده "منكره " فرشته شب اول قبر راستش يه خورده ترسيدمولي زياد هم قيافش ترسناك نبود . گفتم: " خوب بفرماييد اگه بنده مردم و خبر ندارم سئوالاتتون رو بپرسيد همه رو حفظم هم فارسي هم تركي ولي راستش عربي نه . دوران دبيرستان هم من عربيم خوب نبود . البته الان دارم كلاس زبان انگليسي مي رم ولي نمي دونم مي تونم جوابتون رو به انگليسي بدم يانه ولي معلممون گفته براي اينكه ترستون بريزه بايد خجالت رو كنار بزارين منم چون قصدم واقعاگرفتن اقامت تو يه كشور خارجي بود واقعا مايل بودم تا زبانم تقويت بشه حالا اين دنيا كه قسمت نشد ولي خواهشا اگه ما بهشتي بوديم مارو بفرست قسمت استرالياش و......حرفم را با لبخند كريهي قطع كرد و گفت: " نه من اومدم تا پيغامي از خدا بهت بدم . بخاطر كارهاي خوبي كه كردي خدا پيشنهاد داده تا همكار من بشي من منكرم و تو مي شي ( نكير) " عجيب خورد تو حالم تو دلم گفتم " به خدارو باش حالا هم كه ما رو مي خواد فرشته كنه مي خواد فرشته شب اول قبر كنه . خوب حالا چيزي ازت كم مي شد مارو يه فرشته درست و حسابي يا يك حوري یا قلمان مي كردي .فكر كنم كه "منكر" فكرمو خوند چون سرشو آورد دم گوش من و تو گوشم زمزمه كرد : " ببين همچين فرصتي گير هيچكس نمي آد دفعه قبل كه رفتم اين پيشنهاد و به يكي دادم طرف دلش مي خواست حوري بشه . سرتو درد نيارم با امروز يه دو ماهي هست كه تو بهشته و حوري شده .اخرين خبري كه ازش دارم اينه كه هنوز بعد دو ماه نتونسته شورتش و بالا بكشه از دست اين برادراي مومن . اگه قلمان هم بشی که دیگه بدتر باید به قزوینیای بهشتی سرویس بدی حالا خودت مي دوني .خلاصش كنم انقدر زير گوشم زمزمه كرد تا بالاخره راضي شدم همكارش بشم . بعد در حاليكه ژست احمدي نژادي به خودم گرفته بودم (همون ژستي كه هر بار مي گه مي شود مي توانيم به خودش مي گيره ) گفتم :"خوب منكر خان حالا كجا بايد بريم " . در جوابم گفت : همين همسايه بغليتان حاج آقا مرده بايد بريم سراغ اون . خيلي هيجان زده شدم گفتم : " حاج آقا مرده . چه جالب . خوب من سئوالارو حفظم ازش مي پرسم " -"نه عجله نكن . تو هنوز يك كار ورزي . نياز به تجربه داري . فعلا اين پرونده حاج آقا رو بردار و بريم ". حاج آقا چه پرونده سنگيني داشت . در حاليكه بخاطر پرونده سنگين حاج آقاعرق مي ريختم و دنبال منكر مي رفتم گفتم " بابا من قبلا فكر مي كردم كه سوابق يه مرده رو روي يك فلش ديسكي چيزي مي ريزن تاهم سريعتر بشه بهش رسيدگي كرد هم سبك باشه " منكر با خنده گفت :" راستش تغيير تكنولوژي هزينه هاي خودشو داره . البته ما روزي دو سه ساعت پيش فرشته تيچر داريم دوره ويندوز ويستا مي گذرونيم ولي نمي شه يدفه همه چيز رو تغيير داد ممكنه بعضي سوابق پاك بشه . حالا يه چند تا فرشته هم با خدا صحبتهايي كردن كه اگه ميشه با شركت مايكروسافت يه قرارداد ببنده كه اطلاعات هر فرد تجزيه و تحليل بشه و با زدن يك اينتر معلوم بشه كه طرف بهشتي و يا جهنمي . ولي خدا قبول نكرد . دليلش هم كاملا منطقيه ميگه:هكرها ممكنه به سيستم نفوذ كنن و سئوالها رو عوض كنن و ارزشها رو تبديل به ضد ارزش كنن و گناهها رو ثواب كنن . كم از دست اين مبلغ هاي ديني مي كشم حالا بايد از ترس هكرها هم خواب نداشته باشم . ديگه رسيديم در خانه حاج اقا . »نتیجه اخلاقی : قبل از این یک پیرزن تر گل ورگل و دستش و بگیرید و از خیابون بخواید ردش کنید مطمئن بشید از مکان کافی برای انجام کار برخوردارید .(ادامه اين داستان را در بخش دوم حساب کتاب حاج آقا در هفته بعد بخوانید. )
("بيجا اون نقشه ها ي طرح رو آماده كردي ؟" ) به ساعتم نگاه كردم ساعت 8 صبح بود نقشه ها را آماده نكرده بودم ديروز آخرين فرصتم بود ولي بجاي آماده كردن نقشه ها همش وبلاگ گردي كرده بودم و براي اين و اون كامنت گذاشته بودم نمي دونستم جواب مديرم را چي بدهم در همين موقع آبدارچي با يك استكان چاي كم رنگ در يك استكان كثيف بدادم رسيد .تا پاشو از اتاق بيرون گذاشت گفتم : هيچكي تو اين مملكت درست كار نمي كنه(-چطور؟ ) -آخه اینم چایی برای شما اوردن درور از جون جلوی سگ بذاریش نمی خوره (-خوب ديگه همينه .متاسفانه وقتي دوبار بروشون مي خندي پررو مي شن )-نه مي دوني مي خوام چي بگم اصلا ما ايرانيها مشكل داريم از اون رئيس جمهورش بگير تا اين آبدارچيش دور از جون شما هيچكس درست كارش رو انجام نميده(-آره بابا اصلا معلوم نيست تو اين مملكت چه خبره )-اصلا هیچ چیز تو این مملکت ما قابل پیش بینی نیست اون روز اول یادتونه این آبدارچیه چقدر مرتب بود سر ساعت چای می داد لباساش تمیز بود استکاناش تمیز بود .....(-خوب مي دوني بايد يه كم بهش حق داد . طفلك دست تنهاست . )-شما ديگه چرا اين حرف و مي زنيد اگه اون دست تنهاست پس من چي بگم پس شما چي بگيد . الان شما حداقل غير از من بايد دو تا نيروي ديگه داشته باشيد بابا من كه نصف شما كار مي كنم از كت و كول افتادم ديگه مغزم نمي كشه آرتروز مچ گرفتم . شما كه ديگه هيچي .واقعا من بعضي وقتا فكر مي كنم شما اصلا براي اين مملكت خودتون و وقف كرديد.بابا يه خورده هم بفكر خانوادتون باشيد . خود من ديروز رفتم خونه ديگه چشام جايي رونمي ديد از بس كه با كامپيوتر كار كردم چشام ضعيف شدن . ديروز مادرم مي گفت تو آخر عينكي مي شي بعد تو خواستگاري بعد جور مي زني تو ذوق طرف .(-خوب راست مي گي ما چند تا نيروي ديگه هم لازم داريم واقعا انصاف نيست انقدر به شما فشار بياد و همچنين به من . من بايد يه فكر اساسي براي اين حجم كار و كمبود نيرو بكنم.)با اينكه بدجوري رو كلمه فشار تاكيد كردولي من به روي خودم نياوردم و ادامه دادم :-حالا اگه حقوق درست و حسابي مي دادن آدم دلش نمي سوخت .... به ساعتم نگاه مي كنم 12 ظهره تا اينجا كه در مورد انرژي هسته اي – قيافه رئيس جمهور – كم بودن حقوق در ايران –خاطرات مديرم در انگلستان – خشتك شلوار آقاي لطفی مسئول نظافت اتاقها – قوانين آپارتمان نشيني –زنان خياباني –عروسيهاي مختلط وخاطرات يك گوسفند باهم صحبت كرديم نتيجه اي هم كه از اين صحبتها حاصل شد. ۱-انرژي هسته اي حق مسلم ماست اما بصد شرط(جا نيست وگرنه براتون مي گفتم۲- بايد آگهي استخدام براي دو تا نيرو بديم. ۳-حقوق من بايدافزايش پيدا كنه . ۴-اين ماه براي من امتياز آكورد 100 رد خواهد شد چون هم دستم درد مي كنه و هم چشام داره ضعيف مي شه از بس كه نقشه مي كشم!!!!۵-اگه ما تمام ايرانو بگرديم مديري به كارامدي و لياقت مدير بنده نمي تونيم پيداكنيم.۶- فرصت من براي تحويل نقشه ها هفت روز ديگه تمديد شد7-مصرف قرص X خيلي خطرناكه !!!!!!!۸-کاندوم!!!!چیز خوبیه۹-تو چند روز آینده ممکنه نون گرون بشه !!!!۱۰-ایرانیها در زمینه کاشت اسپرم در رحمهای نابارور خیلی پیشرفت داشته اند !!!!!!۱۱-.مدير من در بچگيش به كارتون بيگلي بيگلي و گوريل انگوري خيلي علاقه داشته ۱۲- تو توالت باید خودتو با دست چپ بشوری نه با دست راس ۱۳-... از الان براي هفت روزديگه دارم فكر مي كنم چي بايد بگم فكر مي كنم بهترين موضوع موضوع فوتبال باشه بعد ربطش مي دم به بورس از اونجا هم مي چرخونم در مورد ازدواج جوونها بعد درمورد نماز جمعه بعد در مورد كون كج منشي مدير بخش رقيب و بعد در موردکمبود توالتهای عمومی و سرنوشت شوم آدمی که یکدفعه دل پیچه می گیره و بعد در مورد کارتون دیجیمونها و مقایسه آنها با کارتون دختری به نام نل و بعد درباره ویژگیهای یک توالت فرنگی خوب و تفاوتهای ساختاری آن با توالت ایرانی(باور می کنید این اسم یک پایان نامه دوره دکتری بوده باشه من که باور نمی کنم )و بعد درباره ......... بالاخره من اين نقشه ها رو تحويل نمي دم تا نيروي جديد بياد و بكشه بابا چقدركار كنم خسته شدم خوبه فردا عینکی بشم با این دماغم مادرم تو خواستگاری چی بگه. نتيجه اخلاقي : بهره وري نيروي انساني در ايران 100 % مي باشد . نقل از مجله علمي چاپ شده در هزار سال بعد
پدر بزرگ مثل هرشب تمام گله رو دور خودش جمع كرد.و بعد با دقت به چشمهاي بره هاي مشتاق نگاه كرد و پرسيد : خوب ديشب تا كجا براتون گفتم بره ها يك صدا جواب دادن:تا اونجا كه ميخواستن سر شما رو براي افتتاح سد ببرن ولي سد خراب شد.گوسفند پير لبخندي زد و گفت بله باز هم من با توكل بر خدا زنده ماندم و امشب مي خوام صد مين باريكه قرار بود سر منو ببرن ولي موفق نشدن رو براتون تعريف كنم .اون بار قرار بود كه يك مقام مهم مملكتي به روستاي ما بيايد .همه چيز آماده بود . قصاب تند تند چاقويش را تيز مي كرد . خلاصه قطار رسيد . قصاب چاقو رو زير گلوي من نگه داشت . گوسفند پير در اينجا مكثي كرد و با نگاهي به بره ها خواست تا هيجان داستان را بالا ببرد . و بعد در حاليكه اشك در چشمانش جمع شده بود ادامه داد: من باز هم مثل هميشه به خدا توكل كردم و اونو قسم دادم به خون گلوي اون گوسفندي كه روز عيد قربان براي حضرت ابراهيم از آسمون فرستاده بود منو نجات بده . و دعايم در دم اجابت شد چون قطار نيايستاد و اون مقام مهم مملكت نيز پايين نيومد . و من براي صدمين بار طعم ايمان به خدا رو چشيدم .يكي از بره ها مي پرسد پدر بزرگ در اين صد بار چه چيزي بيشتر شما را آزار داد ؟گوسفند پيرچشمهايش را مي بندد و بفكر فرو ميرود بعد از لحظه اي چشمانش را باز مي كند و در پاسخ مي گويد :هيچي دردناكتر از اون لحظه اي نيست كه بزور تو حلقت آب مي ريزن تا مثلا تشنه نباشي . از يك طرف مي خوان دل رحمي خودشون رو نشون بدن از يك طرف هم با قساوت تمام چاقو رو به گلوت مي كشن . هيچي مثل اين دو رنگي و دغل بازي آدمها منو ناراحت نمي كنه .داستان تمام مي شود و بره ها آماده خوابيدن مي شوند . بعضي ها هم دو به دو با هم در حال صحبت هستند يك بره به بره كناريش مي گويد من فكر نمي كنم اينا ربطي به اعتقاد داشته باشه اين براي اينه كه ماتو بهشت گوسفندان يعني ايران زندگي مي كنيم و يه روز قيف هست يه روز قير نيست و... و براي همين احتمال زنده ماندنمان زياد است وگرنه تو تا حالا شنيدي يكي از گوسفندهاي استراليايي تونسته باشه يك دقيقه زمان مرگشو عقب بندازه . بره ديگر كه گويا اين حرف به مذاقش خوش نيامده زير لب مي گويد متنفرم از اين گوسفندهاي عشق خارج نتيجه اخلاقي: ۱-ایران بهشت گوسفندان است و به ما ربطی ندارد که افرادی مثل بیجا از زندگی در این بهشت ناراحتند۲-توکل و اعتقاد واقعی منو نجات دادنه بی نظمی و اصلا برای دعای ماگوسفنداست که شورای امنیت به شما اجازه غنی سازی نمی ده وگرنه تا حالا برای افتتاح نیرو گاه بوشهر هزار تا مثل منو کشته بودید۳-قسم به اون گوسفند مقدس كه هر كسي راجع به اين متن كامنت چرت و پرت بخصوص عبارتي مثل : من آپم پيشم بيا "بذاره كامنتش حذف مي شه و فردا صبح هم جاي من بايد بره عروسي و جلوي پاي عروس و دوماد قربوني بشه .هر كس هم مثل يك بره خوب كامنت بذاره مي تونه دفتر خاطرات منو كه توش شرح كامل اين صد بار نوشته شده از بيجا بگيره و بخونه امضا قرباني فرداي شما گوسفند پير
با عرض سلام خدمت دوست عزيزم اميدوارم كه حالت خوب باشد . در نامه قبلي خواسته بودي حالا كه دور از مايي كمي از اينجا برايت بنويسم . البته من قبلا كه گفتم هيچ چيزي جالبي براي نوشتن وجود ندارد ولي حالا كه مايلي برايت مفصل مي نويسم : هنوزم اول سلام بعدا كلام. هنوزم هر كي هيچي حاليش نيست بيشتر به آدم خط مي ده . هنوزم من با دلم دوست و دشمن رو تشخيص مي دم . هنوزم هر وقت كم ميارم خاطرات مشدي ديگرون رو به اسم خودم تعريف مي كنم . هنوزم مثل قديما بلند مي خندم . ولي ياد گرفتم ديگه يواشكي گريه كنم . هنوزم خدا با هواشناسي تولج و لجبازيه . هنوزم ایناییکه تو عمرشون هیچ جای دیدنی دنیا رو ندیدن میگن " هنر نزد ایرانیان است وبس " ادامه مطلب سلام . حدس بزنيد چي شد؟(اي بميري با اين تيكه كلامت ) بله كاملا درست حدس زديد . من موفق شدم كه يك شعر را كه يك كودك افريقايي سروده است و نامزد دريافت بهترين شعر در سال 2005 بوده است را براي شما كپي كنم . منبع : منبع آب مرادآباد پونك (به منبعش چي كار داري متن و بخون؟ ) «وقتي به دنيا آمدم سياه بودم، وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم، وقتي جلو آفتاب ميروم باز هم سياهم، وقتي ميترسم هم سياهم، وقتي سردم است سياهم، وقتي مريضم باز هم سياهم، وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود.. تو اي دوست سفيد من! وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي، وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي، وقتي جلو آفتاب ميري قرمز ميشي، وقتي ميترسي زرد ميشي، وقتي مريضي سبز ميشي، وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي و تو به من ميگي رنگين پوست.» نتيجه اخلاقي : اينجا كه كلاس اخلاق نيست . هر نتيجه اي كه خودتون دوست داريد بگيريد. سلام. حدس بزنيد چي شد ؟ بله كاملا درست حدس زديد (ميميري حالا با اين دو جمله شروع نكني ) امروز من به نتيجه جالبي رسيدم . بعد از كلي وبگردي تونستم بفهمم كه محبوبترين وبلاگها كدام است . يك نوشته هم برايتان از اين وبلاگ انتخاب كرده ام تا سرلوحه قرار دهيد و .....حالا بخوانيد مطلب را : كي بود گفت من يه بوس مي خوام ؟ من يه بوس دارم مي خوام بدم به يكي. نوشته شده در تاريخ 10/02/85 ساعت 8صبح توسط :يه دختر خوشگل ثپل مپل 950 I نظر حالا به950 نمونه از نظرات توجه كنيد(چون همه يك نظر داشته اند فقط اسم افراد آورده مي شود ) : نويسنده : 1-حميد-2-وحيد -3-مجيد -4-سعيد ..947-باباي حميد 948-باباي وحيد 949-باباي مجيد -950-باباي سعيد نظر : من .تورو خدا بده به من . نتيجه اخلاقي : بازم بگيد مردم ما اهل مطالعه نيستند .پس اينهمه وب خوان از كجا پيدا شده . سلام !!! حدس بزنيد چه اتفاقي افتاده ؟ بله كاملا درست حدس زديد من 50سال رفتم جلوتر . درست در سال 1435 هجري شمسي . اما از شانس بدم .درست افتادم وسط يه انقلاب . يكسري پسر جوون ريشو و يكسري دختر چادري تو يك خيابون داشتند شعار مي دادند "آزادي انديشه با قر و فر نمي شه " همينكه چشمشون به من خورد همه با تعجب دورم حلقه زدند . و يكي از اون جوونهاي ريشو گفت " اعوذ باا.. من الشيطان رجيم . بسم ال...الرحمن الرحيم .سلام عليكم . ببخشيد ميشه بپرسم شما كي هستيد" من هم كه كمي هل شده بودم با من ومن جواب دادم " من كسي كه جايي براي نوشتن نداشت " پسر جوان در حاليكه تعجب كرده بود پرسيد " يعني چي ؟ مي شه بهتر توضيح بدي ؟" من هم در جواب گفتم " بله . راستش من در وب مي نويسم " . ناگهان جوان چنان نعره اي زد "صلوات " كه نزديك بود زهره ترك بشم . پسر جوان گفت : خدا تورو براي كمك به ما فرستاده . آخه مي دوني ما توي تحريم خبري هستيم . هيچكس راجع به ما هيچ مطلبي نمي نويسه ميشه تو صداي انقلاب ما رو به گوش جهانيان برسوني " ادامه مطلب |
|